روز شمار شروع !

وبلاگی که روزهای آشنایی با گنو و لینوکس را میشمارد.

داستان لینوکسی – قسمت سوم .

Tags: , , ,

(قسمت سوم داستان لینوکسی برای بچه ها :D )

داستان به اونجایی رسید که تاکس , گنو , هکر هود و دوستانش تصمیم گرفتن

جنگل ازاد را رونق بدند و اون را اباد تر کنند .

تاکس به سفر رفت تا دور تا دور جنگل سیاه را زیرو رو کنه و حیوانها و موجودات

جنگل سیاه را به جنگل ازاد دعوت کنه .

گنو هم شروع کرد به نوشتن قانون برای جنگل ازادشون و درست کردن برنامه

-هایی که کامپیوتر های جنگلشون بهتر بشه   .

هکرهود و دوستاش هم راهزنی را کنار گذاشتند چون با وجود جنگل ازاد اونها هم

به هدفشون که کمک به حیوانات فقیر و ضعیف جنگل بود میرسیدن . اونها شروع

کردن به پیشرفته تر کردن کامپیوتر های جنگل ازاد . و برنامه های جدیدی نوشتن

که جایگزین برنامه های کامپیوتر های جنگل تاریک باشه تا حیوانهای جنگل تاریک

وقتی به جنگل ازاد میان دچار مشکل نشند.

دوست دارید بریم ببینیم که تاکس چکار میکنه ؟

تاکس توی سفرش دوستای زیادی پیدا کرد با فردی اشنا شد به نام کلاه قرمز

(ردهت)اون یه شنل سیاه به تن داشت و یه کلاه قرمز به سر که صورتش را

پوشانده بود .

تاکس باز هم گشت و گشت و با موجودات و حیوانهای بیشتر اشنا شد با یک افتاب

پرست سبز به نام زوزه اشنا شد و خیلی های دیگه .

تاکس توی سفرش به جای عجیبی از جنگل تاریک رسید که تا به حال ندیده بود جایی

به نام سرزمین ابونتو .در این سرزمین هلزون دانایی زندگی میکرد به نام دبیان که

همه ی حیوانهای سرزمین ابونتو به اون احترام میزاشتن و به وجود امدن سرزمینشونو

مدیون اون میدونستن .

تاکس با حیونای مهربانی توی ان سرزمین اشنا شد یکی از اونها بز بی باک بود که

یه بز کوهی بود.

تاکس باز هم سفر کرد و سفر کرد و تمام جنگل تاریک را زیر پا گذاشت و دوستای

بیشتری پیدا کرد و انها رو به جنگل ازاد دعوت کرد .

تاکس حالا دیگه تنها نبود .جنگل ازاد هم دیگه خالی نبود .

جنگل ازاد پر شده بود از حیوانها و موجوداتی که از نژاد های گوناگون و جاهای مختلف

بودند . یکی از سرزمین ابونتو امده بود و یکی از سرزمین کبونتو یکی از شمال امده

بود و یکی از جنوب یکی از غرب امده بود و یکی از شرق . بچه های من جنگل ازاد دیگه

یک ارزو نبود . تاکس , گنو و دوستای تازه ی اونها یک جنگل ازاد واقعی ساخته بودن .


بچه ها ی من شما هم دوست دارید وارد جنگل ازاد ما بشید ؟!


دوست دارید با تاکس و گنو و دوستای اونها اشنا بشید ؟!


بز بیباک قصه ی ما همون بز کوهی که از سرزمین ابونتو امده خیلی دوست داره که با

شما دوست بشه و جنگل ازاد را به شما نشون بده .

خوب به دلیل یک سری انفعالات یه فکر دیگه برای ادامه داستان دنبال میشه.

سفر در زمان !

Tags: , , ,

من هم مثل این جناب مزیدی یا مجیدی (!) و جناب دیوانه ای از دنیای ای تی میخوام

در این بازی وبلاگی شرکت کنم موضوش برام جالب بود .(تاکس چپ چپ نگا نکن

میدونم امتحان سیستم عامل دارم ).

اگر یک ماشین زمان با ویژگی های زیر داشتم :

- قادر به سفر به اینده.

-قادر به سفر به گذشته .

- متوقف کردن زمان.

- گذراندن زمان با دور تند.

این گونه عمل میکردم :

به اینده میرفتم و یه دوربین عکاسی خوب پیدا میکردم با امکانات جانبی بالا

یکی را پیدا میکردم که برام یه ربات به شکل پنگوئن بسازه و اسمش را تاکس

میزاشتم . یه ربات هوشمند که احتمالا دارای احساس هم هست (مثل یه ادم حرف

میزد و فکر میکرد مثل همین تاکس مجازی خودم ).

بعد همراه دوربین و تاکس و یه کامپیوتر جیبی مربوط به اینده و جی پی اس و یه کوله

پر از وسیله به گذشته سفر میکردیم احتمالا دوست داشتم اول به مصر باستان برم و

با سینوهه ملاقات کنم و بهش بگم اینده چه خبره شایدم سینوهه رو هم با خودم به

سفرزمان  ببرم و من و تاکس و سینوهه جهانگردی در تاریخ رو شروع میکنیم .

هرجا میرسم عکس میگیرم و جاهایی میرم که تا به حال برام سوال بودن .

خیلی دوست دارم هیتلر را ملاقات کنم اونم نه وقتی که مغرورانه سرش رو بالا داده و

داره سخنرانی میکنه . بلکه وقتی توی اتاقش در خلوت نشسته و داره فکر میکنه

شاید هم  با ارواح گفتگو میکرده .

بعد از اون   نفر دیگه ای که  خیلی میخوام در گذشته ملاقاتش کنم کورش پادشاه ایران

و بعد  مخفیگاه فرقه ی اسماعیلی هست .

و خیلی جاهای دیگه ……..

احتمالا تاکس هم میخواد  یه سر به قطب شمال بزنیم تا با دوستهای پنگوئن خودش سلا ملیک

کنه و سینوهه هم احتمالا میخواد به خیلی جاها سر بزنه (به هر حال ادم باید به خواسته های

هم سفر هاشم توجه کنه )

فکر میکنم بهترین چیزی که این ماشین  زمان برای من میتونه داشته باشه اینه که فکر م رو

ازاد میکنه از درس و مدرک و این چیزهای الکی که الان نا خواسته درگیرشونم .

فکر کنم دیگه  هیچ وقت نمیخواستم به زمان خودم برگردم . ولی شاید یک روز خسته میشدم

و احساس غربت میکردم.

یه نکته انحرافی* تا حالا غربت برای دوری ار خاک و وطن بود با ما شین زمان ادم برای دوری

از زمان خودش هم احساس غربت میکرد . پس غربت هم معنای تازه ای میگرفت .

جا افتاده ها :

راستی یادم رفت بگم احتمالا مخارج سفرم را از فال گیری تامین میکردم . چون ماشین زمان

داشتم میتونستم از اینده و گذشته ادم ها خبر دار بشم و به اونها بگم . اونها هم یه مزدی

به من میدادن .:)

اطلاعیه …اطلاعیه…

Tags: ,

بدین وسیله اعلام میکنم که بچه های خوزستان نیز استین بالا زده و در یک عملیات غافلگیر کننده اقدام به تشکیل لاگ نمودند .

کاغذ قلم در بیارید ادرس بنویسید:

سرور: irc.freenode.net
کانال :   khuzestan-lug#

بقیه توضیحات شرمنده خودتون برید اینجا بخونید!

http://forum.ubuntu.ir/index.php/topic,7068.msg56219.html#msg56219

تاکس گریه نکن میدونم خیلی خوشحالی و به ما افتخار میکنی !

خوب باشه حالا چرا خودتو میزنی .شادی هم یه حدی داره .

من میدونم که ارزوت بود که یه روز بچه های خوزستان جمع بشند و تو به اونها اموزش لینوکس بدی ! حالا به ارزوت رسیدی .من البته همچین فکری توی سرم بود .یک نفره .دنبال یاد گرفتن لینوکس بودن خیلی بد تر از با جمع بودنه (منظورم این بود که با جمع بودن بهتر از تک نفر کار کردنه).

فکرشو کنید اون یک چیز یاد میگیره من یه چیز یاد میگیرم و هر کدام چند چیز یاد میگیریم و با هم به اشتراک میزاریم .درسته که این کارو توی اینترنت هم میشه انجام داد ولی خیلی محدودیت ها حل نمیشه مثلا خیلی اموزش ها نیاز یه بودن در دنیای حقیقی داره چون ادم دیگه زیادی مجازی باشه قاطی میکنه خودش و کامچیوترشو از پشت بام پرت میکنه پائین (البته مثال بود).

تازه خیلی از جشنها و سمینارها و … را میتونیم داشته باشیم .دیگه تا تهران جشن میگیرن و نمیتونیم بریم نشینیم ماتم بگیریم.

ولی من جاسوس دوجانبه هستم هم با لاگ اصفهانم هم با لاگ خوزستان وقتی ادم دوتا وطن داشته باشه اینجوری میشه دیگه (دو وطن در یک وطن در یک جهان! معما شد)

گزارش اخرین رویداد های لینوکسی

Tags: ,

از اخرین رویداد های این چند روز باید بگویم که :


-استاد سیستم عامل دو هفته پیش نیومد و کلاسش کنسل شد هفته پیش هم

که امد یه پروژه بهمون داد که من هرچی لینوکس بود یادم رفت (تاکس. خوب

راستشو میگم. چرا بد نگاه میکنی. اگه تونبودی من تا حالا رفته بودم این دات

نت رو یاد گرفته بودم که برای این پروژه تو سرم نزنم ).
-خبر بعدی این که بالا خره چشممون به جمال این ابونتو 8.10 روشن شد .فعلا

که با هم مشکلی نداشتیم بعدشو خدا میدونه . ولی چقدر با کلاس شده!
هنگام نصب وقتی خواستم پارتیشن بندی کنم یه نمودار نشوت میداد پارتیشن

اکنون چجوریه بعدا چجوریه من چی میکنم و خودش چی میکنه …
-خبر بعدی این که بالا خره یکی از استادامون از ما لینوکسی ها حمایت کرد

و بهمون اجازه ی تبلیغ لینوکس را سر کلاسش داد تازه بهم گفت:
- میری برا همه بچه ها یک سری سیدی رایت میکنی میدی بهشون .بعدشم

میای اینجا مراحل نصب را براشون میگی .
فقط خواهشن نگید استاد چه درسی بود . نگید دیگه…. ای بابا اسرار نکنید ….

عجبببب………. خوب حلا …. اوکی استاد درس کارگاهمون بود………کارگاه

کامپیوتر نه هو ….. کارگاه … کارگاه جوشکاری(بازم یه غیرت این استاد کارگاه

جوشکاری(یک نکته انحرافی .یک دانشجو رشته کامپیوتر جوش کاری به چه دردش میخوره ؟ ))untitled

 

 

داستانهای لینوکسی -قسمت دوم!

Tags: , ,

و اما ….
تاکس پنگوئن قصه ما همراه گنو گاو افریقایی تصمیم گرفتن که یه جنگل
مدرن و ازاد داشته باشن اونها دوست نداشتن که توی جنگلشون حیوانا
خود خواه باشن. تاکس میخواست همه ی دوستاش کد های کامپیوتر را
بلد باشن و گنو دوست داشت که همه بتونن در باره ی کد های کامپیوتر
فکر کنند و اونها رو هر جور دوست دارن تغیر بدن و کد های جدید اختراع
کنند .کاری که موجودات قدرتمند اصلا دوست نداشتن.
گنو و تاکس تصمیم گرفتن که یه جنگل جدید بسازن که دنیای اطلاعاتش
برای همه ی حیوانا هم ظعیفا و هم قوی ها ازاد باشه .و همه توی اون جنگل
شاد و مهربون باشن. ولی بچه های من این کار ساده ای نبود .
تاکس از پدر خوندش (یونیکس) خیلی چیزا یاد گرفته بود .گنو هم گاو دانا و
عالمی بود .تاکس و گنو کار ها رو تقسیم کردند و شروع به ساختن جنگل
ازاد کردن .
روزهای اول اونها هیچی نداشت فقط یه مشت درخت بود .و هیچ حیوانی
حاظر نبود پاشو اونجا بزاره .چون حیوانای قصه ی ما به جگل مدرنشون عادت
کرده بودند .اونها عادت کرده بودند که کاراشونو با اینترنت و کامپیوتر انجام بدند.
بچه حیوانای قصه ی ما سر گرمیشون بازی های کامپیوتری بود اونها اصلا
دوست نداشتن که دنیای مدرن و راحتشونو ترک کنند.
تاکس و گنو روز و شب روی جنگل ازادشون کار کردند تا این که روز افتتاح
جنگل ازاد فرا رسید.
گنو و تاکس از همه ی حیوانهای جنگل دعوت کردند تا توی جشن افتتاح شرکت کنند
و از جنگل ازاد دیدن کنند .
حیوانا کوچیک و بزرگ همه و همه .از دور و نزدیک جمع شدند و کنجکاو بودند که
ببینند جنگل ازاد ی که تاکس و گنو ساختن چه شکلیه ؟!
موجودات قدرتمند جنگل هم امدند .اونها هم میخواستن جنگل ازاد رو ببینند .
گنو رفت بالای یه کنده ی درخت و شروع کرد به معرفی جنگل ازاد .تاکس هم به
گنو کمک کرد و جاها مختلف جنگل ازادو به حیوانا نشون داد .
ولی هیچ چیز اون جوری که تاکس و گنو میخواستن نشد .حیوانا از جنگل ازاد
خوشششون نیومده بود .اونها میگفتن:
جنگل مدرن ما خیلی از اینجا بهتره .
اینجا خیلی از دنیای پیشرفته ی ما عقبتره.
اینجا زندگی سخته .
بچه حیوانها هم خوشششون نیومده بود اخه هیچ کدوم از بازی های کامپیوتری
که اونا دوست داشتن روی کامپیوتر های جنگل ازاد اجرا نمیشد .
سافت ماکرو جادوگر قصه ی ما کلی تاکس و گنو را مسخره کرد و به اونها گفت
-شما فکر میکنید میتونید جنگل ازاد بسازید ؟جنگل ازاد همش رویا و خیاله ها ه ها ه ها ه
صاحب های شرکتهای کامپیوتری هم گفتند که توی جنگل شما هیچ کس نمیتونه
پیشرفت کنه .
خلاصه بچه های خوب من جشن افتتاح تموم شد همه رفتن و گنو و تاکس غمگین
و ناراحت روی کنده ی درختی نشستن .اونها دلشون شکسته بود اخه خیلی
برای جنگل ازاد زحمت کشیده بودند فکر میکردن حیوانای جنگل بادیدن جنگل
ازاد به کمک اونها مییان و با کمک همه حیوانها جنگل ازاد رو هر روز بهتر میکنند
ولی هیچ کس نموند .
در حالی که تاکس و گنو ناراحت و غمگین روی کنده ی درخت نشسته بودند و
توی فکر فرو رفته بودند یه صدایی از لای بوته ها و درختا اومد !صدای خنده و حرف !
گنو به دورو ورش نگاه کرد ولی هیچ کسی رو ندیدی .تاکس هم بلند شد و دنبال
صدا گشت ولی بازم هیچ کسی رو ندید .برای همین بلند داد زد :
-اهای ی ی ی کی اینجاست؟
ولی صدایی نیومد .اما ناگهان یکی از پشت درخت پرید بیرون .
گنو زودی اون رو شناخت و گفت :
-سلام هکرهود ! تو اینجا چه کار میکنی ؟
تاکس که خیلی کنجکاو بود که بدونه هکرهود کیه با تعجب به سر تا پای هکر هود
نگاه کرد .هکر هود لباسای سیاهی به تن داشت و یه کلاه سفید به سرش.
ناگهان چند نفر دیگه که مثل هکر هود لباس پوشیده بودن و یه کلاه سفید داشتن
از پشت بوته ها و شاخه های درختا اومدن بیرون .
تاکس ترسید و رفت عقب .گنو و هکر هود زدن زیر خنده .
تاکس با عصبانیت به گنو گفت:
- تو اینها رو میشناسی!؟
گنو گفت این هکر هوده و اینها هم دوستای هکر هود هستند.
تاکس گقت:
-هکر هود دیگه کیه؟
هکر هود دباره خندید و گفت:
-من و دوستام راهزنیم .
گنو گفت:
-اره تاکس. هکر هود یه راهزنه.ولی یه راهزن خوب. اون به حیوانای ظعیف کمک
میکنه و نمیزاره که قوی ترا اطلاعات اونها رو با زور ازشون بگیرن.
تاکس اولین بار بود که هکر هود را میدید .تاکس هیچ وقت فکر نمیکرد که راهزن
خوب هم وجود داشته باشه که از علم و قدرتش برای کمک به حیوانای ظعیف

استفاده کنه .

گنو از هکر هود پرسید که چی باعث شده که اون و دوستاش به جنگل ازاد بیاند؟

هکرهود گفت که خیلی از جنگل ازاد اونها خوشش امده .هکرهود مدت ها بود که

از ظلم موجودات قدرت مند خسته شده بود .هکر هود و دوستاش حیوانهای ازادی

بودن و دوست نداشتن کسی بهشون دستور بده و بهشون بگه که حق ندارید

کد های کامپیوتر را بدونید.

وقتی دید که توی جنگل ازاد همه میتونن کدای کامپیوتر را بلد باشن و اون کد ها رو

هر جور دوست دارن تغیر بدن تصمیم گرفت همراه دوستاش به جنگل ازاد باید و به تاکس

و گنو کمک کنه که جنگل ازاد رو بهتر و بهتر کنند .

تاکس و گنو خوشحال و شاد شدند چون قرارا بود که اونها همراه هکر هود و دوستاش

جنگل ازادو زیباتر کنند و دیگه توی این راه سخت تنها نبودند.

این داستان ادامه دارد….

داستان لینوکسی!

Tags: , ,

خوب به پیشنهاد یکی از دوستان یه داتان لینوکسی برای بچه ها نوشتم که

کدشو اینجا میزارم دانلود کنید ببینید خوبه یا بد لطفا باگ ها را به من اطلاع

بدید :) (به این میگن گفتگو به شیوه ی ای تی اونم از نوع اوپن سورس)

یکی بود یکی نبود

اون زمان های دور یه جنگل خیلی بزرگ بود با کلی حیوانه بزرگ و گوچیک حیوانهایی از سر تا سر جهان از قطب جنوب از اصحراهای اقریقا از استرالیا از امریکا اروپا و اسیا حیوانای قصه ی ما همشون احل علم و کامپیوتر بودن و با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردن .

جنگل اونا یه جنگل مدرن بود .دیگه به جای نامه ایمیل برای هم میفرستادن و به جای ورق مطالبشونو توی کامپیوتر وارد میکردن

توی این دنیای بزرگ که حیوان های جنگل بهش میگفتن دنیای اطلاعات هر کسی بیشتر میدونست برای جنگل و حیوانات و دوستانش مفید تر بود .

ولی بچه های من اون زمونا توی جنگل ما چند موجود زندگی میکردند که قدرت زیادی داشتن و مطالب زیادی بلد بودن و به هیج کسی اجازه نمیدادن که چیزی یاد بگیرن با از کد های کامپیوتر ها سر در بیارن .یکی از اونها جادوگری به نام سافتماکرو بود موجودات دیگه ای هم بودن صاحبای شرکتای کامپیوتری و خیلیای دیگه یکی دیگشون یونیکس بود که خوش قلب بود ولی دوست نداشت بجر خودش و ادمای دربارش کسی کدها رو بدونه .


untitlekjhbkjbd

(من رو اخه چه به نقاشی کردن ;) ) )

این موجودات یه روزی دور هم جمع شدن و قانونی رو توی جنگل تصویب کردن .قانون این بود که فقط معمورای اونها حق دارن کد های کامپیوتر ها رو بلد باشن و اگر کسی بخواد کدای کامپیوتر رو بدونه باید از اونها خواهش کنه و به اونها هدیه و سکه بده تا شاید بتونه کدی رو یاد بگیره و کلی قانونه دیگه….

بعد از اون دیگه حیوان ها با هم مهربون نبودن . دیگه هیچ کس حاظر نبود بدون سکه به کسی اطلاعات یاد بده توی جنگل ما تعداد کمی میدونستند که اسرار اون موجودات قدرت مند چی بود .اونها هم اسرارشونو به کسی نمیدادن .

از اون به بعد هر کسی دوست داشت که فقط خودش بدونه که توی کامپیوتر چی میگذره.اونا که پولی نداشتند دیگه هیچ امیدی برای یاد گرفتن نداشتن .

هر کسی هم که جزء معمورای اون موجودات قدرت مند میشد تلسم میشد و اون تلسم نمیزاشت که اون اسرار و کد ها رو به کسی بده .

میبینید چقد بده که کسی خود خواه باشه میبینید چجورموجودات قدرتمند ما جنگل شاد ما رو تاریک کردند ؟

تا این که یه رور یکی یواشکی وارد جنگل ما شد اسمش تاکس بود و از دربار یونیکس میومد تاکس پسر خوانده ی یونیکس بود پنگوئن ما برای بازی وارد جنگل تاریک شد .

تاکس میون درختا بازی میکرد این ور میرفت اون ور میرفت تاکس ما یه پنگوئن باهوش بود از اون به بعد تاکس هر روز به جنگل میومد و مشغول بازی میشد و با کلی از حیوانای جنگل دوست شده بود.

ولی تاکس متوجه شد که حیوانای جنگل خوشحال نیستن .وقتی ازشون پرسید که چرا نا راحتید اونا قصه ظلم قدرت مندا رو برای تاکس گفتند .تاکس خیلی ناراحت شد.

یه روزی که توی جنگل این ور و اون ور میرفت و یه عده از حیوانها رو دید که جمع شدن و یه گاو افریقایی داره براشون حرف میزنه .اون گاو افریتایی اسمش گنو بود .گنو داشت به حیوانهای جنگل میگفت که شما باید ازاد باشید نباد کدای برنامه ها رو از شما مخفی کنند .نباد این اجازه رو از شما بگیرند که به دیگران کد های کامپیوتر رو بدبد .

تاکس قصه ی ما از حرفای گاو افریقایی خوشش اومد و از اون به بعد گنو و تاکس دوستای صمیمی شدن . تاکس دیگه به دربار یونیکس بر نگشت و همونجا توی جنگل با حیوانهای جنگل موند .گنو و تاکس تصمیم گرفتند که یه جنگل ازاد با کد های کامپیوتر ازاد داشته باشن.

قصه ادامه دارد….

سایت گردی(بر وزن جهان گردی)

Tags: ,

یه سایت تاکس نشونمون داده که من ازش سر در نمیارم ولی. ولی

تاکس میگه تو دیگه بزرگ شدی و باید یه چیزایی رو توی ابونتو یاد بگیری

مثلا میگه تو باید راهتو انتخاب کنی توی زندگی لینوکسی و مثلا ببینی که

میخوای gnome باشی یا kde میگه دیگه باید از بچگی در بیای و بزرگ

بشی .میگه دیگه باید خط فرمانو خوب یاد بگیری و به مرحله های بالا تری

بری.

خلاصه کلی نصیحتم کرد یه سایت هم داده بهم گفته که تا اخر این هفته باید

ازش سر در بیارم .(عجب بدبختیی هستشو).

جناب everplays هم به ما میگه شروع کن به نوشتن یه کتاب لینوکسی برا

بچه ها منم گفتم املام ظعیفه (عجب توجیهی )

خلاصه دیگه باید کم کم تنبلی رو بزارم کنار یزره درس بخونم و لینوکس کار

کنم .

یه کتابم بنویسم!بنویسم؟ بهش فکر نکرده بودم!

© 2009 روز شمار شروع !. All Rights Reserved.

This blog is powered by Wordpress and Magatheme by Bryan Helmig.