روز شمار شروع !

وبلاگی که روزهای آشنایی با گنو و لینوکس را میشمارد.

داستان لینوکسی قسمت چهارم!

Tags: , ,

روزها و سالها گذشت .

حیوانات و موجودات جنگل ازاد و جنگل تاریک به زندگی خود ادامه دادند . سافتمارکو و دوستانش با این باور که تاکس و گنو به زودی شکست میخوردند روزها رو سپری میکردند و حاضر نبودند عقایدشان را تغیر بدند .

اما جنگل ازاد هر روز بیشتر از دیروز پیشرفت میکرد .

تاکس همچنان در سفر بود و به جاهای مختلف میرفت.در این سفرها با یک حلزون آشنا شد . یک هلزون پیر و دانا به نام دبیان . با منحنی های قرمز رنگی روی لاکش . تاکس با اون حلزون دانا دوست شد و اون را به جنگل اوپن سورس دعوت کرد . دبیان از تاکس در باره ی جنگل ازاد پرسید . و تاکس داستان را برای اون تعریف کرد . دبیان از تعریفهای تاکس خوشش آمد و دوست داشت اون جنگل را از نزدیک ببینه . دبیان تاکس را با خودش به یک سرزمین نا شناخته برد که در اون ور کوه‌ها در میان دره ای به نام هیومنی قرارا داشت . در آن دره قبیله‌ای زندگی میکردند به نام ابونتو که دوستان دبیان بودند . اونها برای دبیان دانا احترام زیادی قاعل بودند و او را دبیان حکیم صدا میزدند .

تاکس تا اون زمان حتی نام قبیله ی ابونتو را نشنیده بود . سرزمین عجیبی بود . سنگ‌ها و سخره ها به رنگ‌های زرد و نارنجی و قرمز بود برگ درختها پاییزی بود .

افراد قبیله با همه ی قبیله ها فرق میکردند . و از نژاد ها و نوع های مختلف بودند . بز و میمون و کوالاو .. . افراد قبیله خیلی مهربان بودند و شعار و عقیده ی انها این بود : من هستم چون تو هستی .

تاکس بعد از مدت ها به همراه دوستان جدیدش یعنی قبیله ابونتو  و دبیان به جنگل ازاد برگشت . گنو و حیوانهای جنگل از قبیله ی ابونتو استقبال کردند . و قسمتی از جنگل را به اونها دادند تا در اون زندگی کنند . دبیان دانا هم برای خودش در جنگل خانه‌ای ساخت . دبیان خیلی از امدنش به اون جنگل خوشحال بود چون میتونست از تجربش برای کمک به دیگران استفاده کنه . بقیه هم از اینکه یک حلزون دانا با اونها زندگی میکرد خوشحال بودند .

بعد از چند روز تاکس از یک جا نشستن خسته شد . اون به این فکر میکرد که هنوز موجودات زیادی هستند که باید انها را به جنگل ازاد دعوت کنه و هنوز سفر تمام نشده .پس دباره کوله بارشو جمع کرد و به راه افتاد .

توی سفر با یک آفتاب پرست آشنا شد . یک آفتاب پرست سبز . آفتاب پرست می‌گفت از سرزمین خورشید آمده . و داره دنبال یک جای جدیدی برای زندگی میگرده . اسمش زوزه بود

تاکس همرراه زوزه به سفرش ادامه داد .

خیلی راه طی کرده بودند و خسته بودند و تقریباً راه را گم‌کرده بودند . هوا تاریک شده بود . از دور یک روشنی دیده میشد . انگار یکی آتش روشن کرده بود . با عجله خودشون را به آتش رساندند . یک آدم شنل پوش را دیدند که کنار آتش دراز کشیده با یک کلاه قرمز که روی سر داشت و نیمی از صورتشو پوشانده بود . به نظر خیلی مرموز میامد !

تاکس و زوزه به هم نگاهی کردند . زوزه گفت :

-این دیگه کیه . مثل اینکه خوابه ؟

ولی ناگهان مرد مرموز با صدایی کاملاً جدی گفت :

- من کلاه قرمز هستم تازه وارد .

روزه پشت سر تاکس قایم شد . فکر میکنم کمی از کلاه قرمز ترسیده بود .

تاکس زد زیر خنده . اخه اون آدم مرموز برای تاکس خیلی خنده‌دار بود . کلاه قرمز هم به خنده ی تاکس خندش گرفت . بلند شد و نشست و اونها رو دعوت کرد تا بیان و کنار آتش بشینند .

اینجوری شد که تاکس و زوزه با کلاه قرمز آشنا شدند و برای اون از ماجراهای سفرشون گفتند . تاکس برای کلاه قرمز از جنگل ازاد  گفت و کلاه قرمز که همه ی عمرش را در سفر بود نمیتونست حرفهای تاکس را باور کنه . و مدام میپرسید یعنی واقعاً همچین جنگلی هم وجود داره ؟

کلاه قرمز از تاکس خواست تا اون را به جنگل اوپن سورس ببره و تاکس هم خواهش کلاه قرمز را قبول کرد . زوزه هم گفت:

- من که جایی را ندارم , پس با شما به جنگل اوپن سورس میام .

مهمانهای جدیدی به جنگل شلوغ و پر ماجرای اوپن سورس آمدند .

از اون زمان که تاکس جنگل را ترک کرده بود خیلی میگذشت و همه چیز عوض شده بود . گنو به طرف تاکس آمد و گفت . کجایی دوست قدیمی ؟ بالا خره آمد ی ؟ مثل اینکه با خودت مهمان آوردی ؟

گنو کلاه قرمز و زوزه را با حیوانهای جنگل آشنا کرد و به حیوانهای جنگل کلاه قرمز و زوزه را بردند تا جنگل ازاد را نشان مهمانها ی تازه وارد بدند .

تاکس هنوز مات و مبهوت به جنگلشون نگاه میکرد . انقدر عوض شده بود که حتی نمیدونست نمیدانست انجایی که ایستاده الان کجاست !؟

گنو به تاکس خندید و گفت . تعجب نکن . جنگل اوپن سورس دیگه اون جنگل قدیم نیست .

خیلی بزرگ شده . و ما به فکر تشکیل چند شهر هستیم .

بازگشت همه به سوی لینوکس است !

Tags: ,

ای روزگار ! :D

یادتونه ترم پیش چه کارها کردم که بچه ها دانشگامونو لینوکسی کنم( سر به راه کنم ) ! چه رنج ها کشیدم ؟! چه شبها تا صبح بیدار ماندم و سیدی رایت کردم ؟! …………… ( تاکس میگه چه خبرته شلوغش کردی ( البته همه اینا رو انگیلیسی میگه ) , بعدش داره میگه …. ( اِ تاکس لومون نده باشه باشه دیگه نمیگم ) ) .

حالا حدس بزنید چی شده ؟!
حتی فکرشم نمیتونید کنید .

به قول یکی : ها ها ها ها ها .

درست از هفته پیش شروع شد . رفتم دانشگا دیدم همه تحویل میگیرن . ادمایی که سالی یک بار هم با ادم سلام نمیکردن میگن علیک سلام . یعنی چه اتفاقی میتونست افتاده باشه ؟
همشون در باره لینوکس ازم سوال میکردن . عجیب بود . توزیعی که سوال میکردن هم فدورا بود .
با خودم فکر کردم نکنه من تا چند روز دیگه بیشتر زنده نیستم و همه از این موضوع خبر دارن بجر خودم ؟!
تا این که از حقیقت ماجرا بو بردم . این ترم ما … ما …. ما؟! حدس بزنید ! سیستم عامل داشتیم ؟ نه نه اونو که ترم پیش داشتیم .:D بله ازمایشگاه سیستم عامل داشتیم . ولی من با یه استاد گرفتم هم دوره ای هام اکثرا با یه استاد دیگه . با ما #C کار میکنند با اونها لینوکس . و این است راز بازگشت همه به سوی لینوکس :D .

متغیر ها !

Tags: , , ,

سلام تاکس چطوری ؟
یه مدت بود نبودم . رفته بودم سفر از اون طرف هم رفتم اصفهان
بعد از سالها بهار اصفهان را دباره دیدم . میخواستم یه سر به جلسه لاگ اصفهان هم بزنم ولی درش بسته بود .

چرا اینجوری نگاه میکنی ؟ بابا تقصیر من نبود که . میدونم خیلی وقته به وبلاگ سر نزدم ولی تقصیری نداشتم.

ای بابا . اخه من چه کار کنم که بعد چندین روز که از سفر بر میگردم ای دی اس ال قطعه بعد هم که وصلش میکینیم این دفه تلفن ها قطع میشه اونم که وصل میشه این دفعه وردپرس لوگین نمیشه . تازه شانس اوردی یکی از بچه ها لاگ خوزستان بهم گفت چجور لوگین بشم اگرنه حالا حالا ها اینورا پیدام نمیشد .

قبوله دیگه ؟ بخشیدی مارو ؟ خدا را شکر :D

راستی تاکس من تازگی یه چیزایی در باره متغیر ها در لینوکس فهمیدم . راست میگن ؟

مثلا میگن :

در لینوکس دو نوع متغیر داریم که عبارتند از متغیر های سیستمی و متغیر های تعریف شده به وسیله کاربر

متغیر های سیستمی به وسیله خود لینوکس ایجاد و تعریف میشه , این متغیر ها با حرف بزرگ نمایش داده می‌شوند و
بر عکس متغیر های کاربر با حرف کوچیکه .

این متغیر های سیستمی را با دستور set یا declare میشه دید .

مثلاً ما یک متغیر سیستمی به نام BASH داریم که نام پوسته یا شلی که استفاده میکنیم در آن ذخیره شده .
برای دیدن مقدارش یک ترمینال باز میکنیم و میزنیم

echo $ BESH

اخطار به کسایی که هنوز نمیدونن کجا هستند و با کی طرفند !(با این دستور ادم یاد میتی کامان میوفته :D )

echo $OSTYPE

© 2009 روز شمار شروع !. All Rights Reserved.

This blog is powered by Wordpress and Magatheme by Bryan Helmig.