روز شمار شروع !

وبلاگی که روزهای آشنایی با گنو و لینوکس را میشمارد.

دلقک جنگجو!

TAGS: None

سلام

به قول شاعر دنیای این روزای من ! یک تغیرات بسیار فلسفی داشته !

من الان یک جنگجو با روحیه یک دلقک هستم !

اوه ! راستی شما از چیزی خبر ندارید !  پس صبر کنید از اول بگم :

زندگی کسالت اور شده بود و روزهای دانشجویی هم داشت تمام میشد , ناگهان چشم باز کردم و دیدم در انبوهی از سر در گمی و نا امیدی گرفتار شده ام .     من کجا بودم ! من چه میخواستم ؟

تا این که دو- سه  هفته پیش وقتی در زیر باران و رعد و برق شدید در کوه های بروجرد  با خستگی چندین ساعت  پیاده روی و خستگی صعود و  نگرانی برای هم تیمی های عقب افتاده که نمیدانستم حالشان خوب است یا نه  و همه و همه  , قدم بر میداشتم  و با خود میگفتم ایا این راه تمام میشود,  و من به خانه بر میگردم ؟!

انقدر درد و خستگی در پنجه ی  پایم حس میکردم که حتی نمی توانستم کمی سریع تر راه بروم .میخواستم همانجا  بمانم و دیگر جلو نروم  که نمیدانم ,  ان  نیرو  از کجا درونم پیدا شد ?  فقط به خود گفتم تو میتوانی ( شاید چون نمی خواستم کسی ضعفم را ب بیند ؟) . من با پاهایی که نای راه رفتن نداشت ,  دویدم  و با نگرانی هایی که داشت اشکم را در می اورد ,  خندیدم و انجا به معجزه ی روحیه  پی بردم .

وقتی برگشتم  به ان لحظه فکر کردم . باید تمام زندگی  را اینگونه کنم !

پس اسمش را میگذارم مبارزه ان هم با روحیه دلقک :)

از این به بعد هر وقت احساس کردم دیگر نمیتوانم پیش بروم , یاد ان روز می افتم و  میخندم و میدوم :)

خوب ! این بود انشای امروز ما :P

حالا از نقشه هایی که برای اینده  دارم اونایش که لینوکسی هست را میگم !

راستش به این جمله اطرافیانم که سعی دارن بم  بگن تو خیلی استعداد داری و نباید دسته کم بگیری عادت کردم   وقتی این حرف را میزنن حس میکنم یک سری ادم های مریخی هستن که حرفشونو نمیفهمم .

اما دیگه این موضوع را در باره خودم فهمیدم که خیلی وقتا بر عکس توانایی های خودم حرکت میکنم .  یاد ترم اول دانشکاه افتادم  اون زمان که وارد رشته کامپیوتر شدم اون هم در حالی که نمیدونستم فایل PDF چی هست ! قبل ان با داس کار کرده بودم وبا برنامه ها کامپیوتر هم سر کله زده بودم  ( وای , الان یادم امد حتی رایت cd هم بلد نبودم )  . از جهتی من از نقاشی و انیمیشن و گرافیک بدم نمی امد .

با این وجود ان زمان هیچ فکری جز امدن به رشته کامپیوتر نداشتم ! نمیدانم چرا حتی به فرصت های دیگه فکر هم نکردم !  خوب برنامه نویسی برام هیجان انگیز بود ( چیزی که در دانشگاه به ما یاد ندادن ) و از جهتی عاشق ریاضیات  بودم  برای همین ترم های اول خوب بود !

اما حالا که ترم اخر هستم واقعا گیجم ! این که من دنبال چی باید باشم ؟ !

دارم به سراق پایتون میرم که یک برنامه نویس بشم نمیدونم چرا روی این موضوع اسرار دارم  در حالی  که استعدادی درونم نمیبینم ولی میدانم که باید چیزی را درون خودم پیدا کنم .

حتی الان هم میخوام تمام مطالبی که دارم یاد میگیرم را به تصویر بکشم و یک داستان در باره جنگ دلقک با مار پایتون به ذهنم رسیده ولی وقتی پیدا نکردم !

واقعا من باید به دنبال چی برم ؟!

*خدایا تکی!

© 2009 روز شمار شروع !. All Rights Reserved.

This blog is powered by Wordpress and Magatheme by Bryan Helmig.