روز شمار شروع !

وبلاگی که روزهای آشنایی با گنو و لینوکس را میشمارد.

داستان تصویری 3

Tags: , , , ,

سلام به همه

 شماره 3 هم وارد شد . امیدوارم غلط املایی حد اقل نداشته باشه :D و خوشتون بیاد .

در این داستان نارسیس میخواد از گنو لینوکس دفاع کنه !

تاکس و نارسیس شماره 3 !

http://www.4shared.com/file/118494166/9bc3251e/3_online.html

پ.ا.ی.ن : اینجا  سرعت پایین اینترنت هم از نوع گازئیلی برا همین وقت ماندن نیست .

داستان تصویری !

Tags: , ,

سلام تاکس
سلام دوستان

این چند روز بیشتر وقتم مشغول نقاشی بودم :D

این داستانا لینوکسی بود ؟ یادتونه ؟ خودم را که کسل کرد بقیه را نمیدونم ! اونجور که میخواستم نشد . فکر میکنم بی مزه شد .

اما خوب از اونها  به یه چیزهایی رسیدم .

میخوام یک سری ماجرا رو به تصویر بکشم . ولی شدیدا به نظر ها نیازمندم .

خوب وایسید از اول بگم … نه نه از اول خیلی طول میکشه از اخر میگم :D

ببینید شخصیت های داستان tux و narcis هستن . موضوعش اموزشیه . یعنی هدفش اموزشیه ولی چاشنی طنز هم میخواد .

تصویرایی که برای این دو شخصیت در نظر گرفتم اینهان :

tux

screenshot15

narcis

screenshot3

از همه دوستان لینوکسی که به این وبلاگ سر میزنن برای اولین بار در تاریخ وبلاگ نویسیم:D ( باور کن تاکس ) میخوام که نظرشان را در این باره بدند .

مطالبی که از نظر های شما میخوام بگیرم اینهاست :

۱ – این کار مفیده ؟

۲ – اگر مفید نیست چرا ؟اگر مفید هست چرا ؟

۳ – این شخصیت ها ی اصلی مناسبه ؟

۴ – طرحشون خوبه ؟

و اما یه راهنمایی هم از دوستان میخوام . اگر میشه به من بگید از چه نرم افزاراریی میتونم برای کشیدن و ویرایش و …. تصاویر استفاده کنم .

دیگه ?!?!? نه دیگه چیزی نیست همین بود  :D

پ.ا.ی.ن:( از همین حالا برای نظر ها هیجانزده ام ( تاکس سر به سرم نزار ! ))

داستان لینوکسی قسمت چهارم!

Tags: , ,

روزها و سالها گذشت .

حیوانات و موجودات جنگل ازاد و جنگل تاریک به زندگی خود ادامه دادند . سافتمارکو و دوستانش با این باور که تاکس و گنو به زودی شکست میخوردند روزها رو سپری میکردند و حاضر نبودند عقایدشان را تغیر بدند .

اما جنگل ازاد هر روز بیشتر از دیروز پیشرفت میکرد .

تاکس همچنان در سفر بود و به جاهای مختلف میرفت.در این سفرها با یک حلزون آشنا شد . یک هلزون پیر و دانا به نام دبیان . با منحنی های قرمز رنگی روی لاکش . تاکس با اون حلزون دانا دوست شد و اون را به جنگل اوپن سورس دعوت کرد . دبیان از تاکس در باره ی جنگل ازاد پرسید . و تاکس داستان را برای اون تعریف کرد . دبیان از تعریفهای تاکس خوشش آمد و دوست داشت اون جنگل را از نزدیک ببینه . دبیان تاکس را با خودش به یک سرزمین نا شناخته برد که در اون ور کوه‌ها در میان دره ای به نام هیومنی قرارا داشت . در آن دره قبیله‌ای زندگی میکردند به نام ابونتو که دوستان دبیان بودند . اونها برای دبیان دانا احترام زیادی قاعل بودند و او را دبیان حکیم صدا میزدند .

تاکس تا اون زمان حتی نام قبیله ی ابونتو را نشنیده بود . سرزمین عجیبی بود . سنگ‌ها و سخره ها به رنگ‌های زرد و نارنجی و قرمز بود برگ درختها پاییزی بود .

افراد قبیله با همه ی قبیله ها فرق میکردند . و از نژاد ها و نوع های مختلف بودند . بز و میمون و کوالاو .. . افراد قبیله خیلی مهربان بودند و شعار و عقیده ی انها این بود : من هستم چون تو هستی .

تاکس بعد از مدت ها به همراه دوستان جدیدش یعنی قبیله ابونتو  و دبیان به جنگل ازاد برگشت . گنو و حیوانهای جنگل از قبیله ی ابونتو استقبال کردند . و قسمتی از جنگل را به اونها دادند تا در اون زندگی کنند . دبیان دانا هم برای خودش در جنگل خانه‌ای ساخت . دبیان خیلی از امدنش به اون جنگل خوشحال بود چون میتونست از تجربش برای کمک به دیگران استفاده کنه . بقیه هم از اینکه یک حلزون دانا با اونها زندگی میکرد خوشحال بودند .

بعد از چند روز تاکس از یک جا نشستن خسته شد . اون به این فکر میکرد که هنوز موجودات زیادی هستند که باید انها را به جنگل ازاد دعوت کنه و هنوز سفر تمام نشده .پس دباره کوله بارشو جمع کرد و به راه افتاد .

توی سفر با یک آفتاب پرست آشنا شد . یک آفتاب پرست سبز . آفتاب پرست می‌گفت از سرزمین خورشید آمده . و داره دنبال یک جای جدیدی برای زندگی میگرده . اسمش زوزه بود

تاکس همرراه زوزه به سفرش ادامه داد .

خیلی راه طی کرده بودند و خسته بودند و تقریباً راه را گم‌کرده بودند . هوا تاریک شده بود . از دور یک روشنی دیده میشد . انگار یکی آتش روشن کرده بود . با عجله خودشون را به آتش رساندند . یک آدم شنل پوش را دیدند که کنار آتش دراز کشیده با یک کلاه قرمز که روی سر داشت و نیمی از صورتشو پوشانده بود . به نظر خیلی مرموز میامد !

تاکس و زوزه به هم نگاهی کردند . زوزه گفت :

-این دیگه کیه . مثل اینکه خوابه ؟

ولی ناگهان مرد مرموز با صدایی کاملاً جدی گفت :

- من کلاه قرمز هستم تازه وارد .

روزه پشت سر تاکس قایم شد . فکر میکنم کمی از کلاه قرمز ترسیده بود .

تاکس زد زیر خنده . اخه اون آدم مرموز برای تاکس خیلی خنده‌دار بود . کلاه قرمز هم به خنده ی تاکس خندش گرفت . بلند شد و نشست و اونها رو دعوت کرد تا بیان و کنار آتش بشینند .

اینجوری شد که تاکس و زوزه با کلاه قرمز آشنا شدند و برای اون از ماجراهای سفرشون گفتند . تاکس برای کلاه قرمز از جنگل ازاد  گفت و کلاه قرمز که همه ی عمرش را در سفر بود نمیتونست حرفهای تاکس را باور کنه . و مدام میپرسید یعنی واقعاً همچین جنگلی هم وجود داره ؟

کلاه قرمز از تاکس خواست تا اون را به جنگل اوپن سورس ببره و تاکس هم خواهش کلاه قرمز را قبول کرد . زوزه هم گفت:

- من که جایی را ندارم , پس با شما به جنگل اوپن سورس میام .

مهمانهای جدیدی به جنگل شلوغ و پر ماجرای اوپن سورس آمدند .

از اون زمان که تاکس جنگل را ترک کرده بود خیلی میگذشت و همه چیز عوض شده بود . گنو به طرف تاکس آمد و گفت . کجایی دوست قدیمی ؟ بالا خره آمد ی ؟ مثل اینکه با خودت مهمان آوردی ؟

گنو کلاه قرمز و زوزه را با حیوانهای جنگل آشنا کرد و به حیوانهای جنگل کلاه قرمز و زوزه را بردند تا جنگل ازاد را نشان مهمانها ی تازه وارد بدند .

تاکس هنوز مات و مبهوت به جنگلشون نگاه میکرد . انقدر عوض شده بود که حتی نمیدونست نمیدانست انجایی که ایستاده الان کجاست !؟

گنو به تاکس خندید و گفت . تعجب نکن . جنگل اوپن سورس دیگه اون جنگل قدیم نیست .

خیلی بزرگ شده . و ما به فکر تشکیل چند شهر هستیم .

سفر در زمان !

Tags: , , ,

من هم مثل این جناب مزیدی یا مجیدی (!) و جناب دیوانه ای از دنیای ای تی میخوام

در این بازی وبلاگی شرکت کنم موضوش برام جالب بود .(تاکس چپ چپ نگا نکن

میدونم امتحان سیستم عامل دارم ).

اگر یک ماشین زمان با ویژگی های زیر داشتم :

- قادر به سفر به اینده.

-قادر به سفر به گذشته .

- متوقف کردن زمان.

- گذراندن زمان با دور تند.

این گونه عمل میکردم :

به اینده میرفتم و یه دوربین عکاسی خوب پیدا میکردم با امکانات جانبی بالا

یکی را پیدا میکردم که برام یه ربات به شکل پنگوئن بسازه و اسمش را تاکس

میزاشتم . یه ربات هوشمند که احتمالا دارای احساس هم هست (مثل یه ادم حرف

میزد و فکر میکرد مثل همین تاکس مجازی خودم ).

بعد همراه دوربین و تاکس و یه کامپیوتر جیبی مربوط به اینده و جی پی اس و یه کوله

پر از وسیله به گذشته سفر میکردیم احتمالا دوست داشتم اول به مصر باستان برم و

با سینوهه ملاقات کنم و بهش بگم اینده چه خبره شایدم سینوهه رو هم با خودم به

سفرزمان  ببرم و من و تاکس و سینوهه جهانگردی در تاریخ رو شروع میکنیم .

هرجا میرسم عکس میگیرم و جاهایی میرم که تا به حال برام سوال بودن .

خیلی دوست دارم هیتلر را ملاقات کنم اونم نه وقتی که مغرورانه سرش رو بالا داده و

داره سخنرانی میکنه . بلکه وقتی توی اتاقش در خلوت نشسته و داره فکر میکنه

شاید هم  با ارواح گفتگو میکرده .

بعد از اون   نفر دیگه ای که  خیلی میخوام در گذشته ملاقاتش کنم کورش پادشاه ایران

و بعد  مخفیگاه فرقه ی اسماعیلی هست .

و خیلی جاهای دیگه ……..

احتمالا تاکس هم میخواد  یه سر به قطب شمال بزنیم تا با دوستهای پنگوئن خودش سلا ملیک

کنه و سینوهه هم احتمالا میخواد به خیلی جاها سر بزنه (به هر حال ادم باید به خواسته های

هم سفر هاشم توجه کنه )

فکر میکنم بهترین چیزی که این ماشین  زمان برای من میتونه داشته باشه اینه که فکر م رو

ازاد میکنه از درس و مدرک و این چیزهای الکی که الان نا خواسته درگیرشونم .

فکر کنم دیگه  هیچ وقت نمیخواستم به زمان خودم برگردم . ولی شاید یک روز خسته میشدم

و احساس غربت میکردم.

یه نکته انحرافی* تا حالا غربت برای دوری ار خاک و وطن بود با ما شین زمان ادم برای دوری

از زمان خودش هم احساس غربت میکرد . پس غربت هم معنای تازه ای میگرفت .

جا افتاده ها :

راستی یادم رفت بگم احتمالا مخارج سفرم را از فال گیری تامین میکردم . چون ماشین زمان

داشتم میتونستم از اینده و گذشته ادم ها خبر دار بشم و به اونها بگم . اونها هم یه مزدی

به من میدادن .:)

لینوکس برای همه !

Tags: , , ,

-تاکس کجایی تا به من افتخار کنی؟

I am here-

-اینجایی؟ ندیدمت !

تاکس دیروز دوستمان را بردیم سایت و سیدی زنده ابونتو رو در

دستگاه قرار دادیم .میدونی بعدش چی شد؟

وای خدای من. حدس بزن !

ابونتو اومد بالا .

من همه جارو نشون دوستم دادم .از پنل تا پلیس و هرچی بود .

یه چند تا شیرین کاری هم با ابونتو انجام دادم و دیگه تموم شد!

دوستمان دیوانه ی ابونتو شده بود . بهم گفت این سیدیتو میخوام

ما هم کلاس گذاشتیم و گفتیم باید نوبت بگیری .

خوب دیگه این رفیق شفیق ما هم ابونتویی شد .

فردا باید دو نفره دیگه رو ابونتو یی کنم .

(اشک شوق در چشمان تاکس حلقه زده ) :)

اصولا فکر می کنم مشکل خیلی ها که لینوکسی نمیشن اینه که

تصور درستی از لینوکس ندارن و فکر میکنن کینوکس هنوز

همون خط فرمانه . یا فکر میکنند لینوکس برای اونایی هست که

کار شبکه میکنند .

خلاصه باید اگاهشون کرد که الان لینوکس برای همه است .

دوستان دانشجو جوانان و نو جوانای دبیرستانی و  راهنمایی هم اکنون

وقت ان رسیده که جهان را با لینوکس اشنا کنیم (جو نگیردتونو

اینو گفتم که جملم قلمبه سلمبه بشه منظورم این بود که از دوستای

دورو وریتون شروع کنید و هم کلاسیهاتونو با لینوکس اشنا کنید ).

من و جو ترمینال و لینوکس .

Tags: ,

تو خونه طبق معمول پای کامپیپتر بودم که تاکس به موبایلم زنگ زد

و گفت:

؟where are you now

ما که حسابی تو جو لینوکس بودیم ترمینال رو باز کردیم و زدیم

narcissus@narcissus-desktop:~$ pwd
/home/narcissus


و نتایج حاصله را به تاکس گزارش دادیم تاکس مونده بود به من نابغه چی بگه!؟

تاکس بیچاره راه خونه ی ما رو گم کرده بود (تقصیری نداره مدت زیادی نیست

اومده ایران  اگه گیر دو سه تا ادم مثل من بیوفته تو این سن الزایمر نگیره میتونه

تو قسمت بعدی فیلم جان سخت نقش اول بشه ). در همون حال قریب به جنون

از من پرسید چجور برگردم home  ما هم که هنوز از جو خارج نشده بودیم گفتیم

تو ترمینال بزن cd یا ~(برا برگشت به دایرکتوری خانگی).

تاکس از خیر راهنمایی گرفتن از ما گذشت و ما هم چنان در جو ترمینال و لینوکس

بودیم که به ناگه احساس  گرسنگی از شکم به مغز ما رسوخ کرد و امکان تفکر از

ما ربود ما نیز که هم چنان در جو بودیم در ترمینال تایپ کردیم ls تا غذایی بیابیم

ولی افاقه نکرد پس به سوی مخلفات ls شتافتیم .

تو این مقاله ها خونده بودیم که ls -la یه کارایی میکنه ول نمیدونستیم که تاریخ رو

میاره پیش رومون .ما رو میگی چند دقیقه ای به خواندم علم تاریخ دایرکتوری و فایل

شناسی و چند و چون مالکیت خود پرداختیم ولی گرسنگی یک سو علم تاریخ

یک سو و ان هنگام بود که فهمیدیم فایده ای ندارد و باید راه دیگری یافت .پس از ان

دنبال ادرس مخازن یخجال خانه یمان بودیم تا از ان غذا دانلود کنیم که احل خانه مارا

از جو به زمین اوردند و شیپور -بیا شام بخور – ما را از دنیای لینوکس

به پای سفره ی شام رهنمون ساخت .

-راسی کسی خبری از تاکس نداره؟

دردسر های من با تاکس و who !

Tags: , ,

پا سیستم نشسته بودم و داشتم مقاله های تکنوتاکس رو میخوندم که

مادرم اومد !

ازم پرسید از کی پای سیستمی منم اب دهنم رو فروداده و فرمودم .

-چیزی نیست یه نیم ساعته !

مادرمان در یک حرکت سینماتیک صفحه کلید را از فرمان ما خارج نمود و

ترمینال را باز کرد و تایپ کرد who من رو میگی یه نگاهی به مادر انداخته

سپس نگاهی به صفحه مانیتور کردیم و دانستیم باز هم کارمان در امده

این لینوکس نا مرد گزارش ساعت کار ما را به مhدر داد و دردسری نو

برانداخت .

بعد توبیخ مادر نگاهی به این ور و ان ور کردیم و به دنبال تاکس گشتیم

چون بدون شک این تاکس بوده که از این کارها یاد مادرمان داده

اگرنه او کجا و لینوکس کجا !

-تاکس کجایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟

من و تاکس و مخازن ابونتو !

Tags: , , , , ,

-سلام.

تاکس قرار بود امروز کمکم کنه که مخازن لینوکس رو دباره سر جاش بزارم

این هفتمین باریه که دارم ابونتو رو نصب میکنم .

تاکس با زبون خودش داره به من میگه که من اعصابشو خورد کردم

قیافه ی خشنی به خودش گزفته

هرچی بهش میگم حرس نخور بالاخره یاد میگیرم حالیش نمیشه

تازه فکر میکنه دارم بهش حرف بد میزنم عصبانی تر میشه .

مخازن که قبلا توی ابونتوی قبلی دانلود کرده بودم و بک اپ گرفته بودم

رو یکی یکی نصب کردم میدونم خیلی ضایع است که ادم بشینه یکی یکی

بسته ها رو نصب کنه و تازه برا هر کدوم هم یه بار پسورد  رو وارد کنه ولی

راه دیگه ای بلد نبودم  بیچاره تاکس هم داشت سرم رو میخورد و کلی حرف

انگلیسی بارم کرد (باید یه فکری برای تاکس بکنم .یه کلاس زبان فارسی باید

بنویسمش ).

خلاصه این کارم که تموم شد رفتم سراغ یه سایتی که تو یکی از این وبلاگا

که ناکس تو وبلاگم اد کرده معرفی شده بود .

تو اون سایت کلی دستور جورواجور برا خط فرمان بود ولی من گیر دادم به

دستور cat  و خواستم از این دستور سر در بیارم و چلو تاکس کلاس بزارم

که ارا ما هم یه چیزی سرمون میشه .

رفتم تو irc  و از بچه ها پرسیدم و این چنین نتیجه گرفتم :

Read the rest of this entry »

© 2009 روز شمار شروع !. All Rights Reserved.

This blog is powered by Wordpress and Magatheme by Bryan Helmig.