روز شمار شروع !

وبلاگی که روزهای آشنایی با گنو و لینوکس را میشمارد.

داستان تصویری 6 !

Tags: ,

a

سلام م م م

شماره 6 بالاخره اومد . روی این یکی داستان و تصویراش خیلی بیشتر وقت گذاشتمو وسواس به خرج دادم . امیدوارم خوشتون بیاد . تقدیم به بچه های بیست لینوکسی . :D

راستی از این به بعد این داستانارو میزارم توی ویکی ابونتو ای ار (شماره 6 رو هم از همینجا بردارید :D ) :

داستانهای نارسیس و تاکس

تقریبا پارسال همین موقع ها بود که ابونتو رو نصب کردم و وارد دنیای لینوکس شدم . یک سال از ورودم به دنیای اوپن سورس گذشته . یادش به خیر .

امسال احتمالا برای جشن روز ازادی نرم افزار اصفهانم و به خاطر این موضوع خیلی خوشحالم .

داستان تصویری 3

Tags: , , , ,

سلام به همه

 شماره 3 هم وارد شد . امیدوارم غلط املایی حد اقل نداشته باشه :D و خوشتون بیاد .

در این داستان نارسیس میخواد از گنو لینوکس دفاع کنه !

تاکس و نارسیس شماره 3 !

http://www.4shared.com/file/118494166/9bc3251e/3_online.html

پ.ا.ی.ن : اینجا  سرعت پایین اینترنت هم از نوع گازئیلی برا همین وقت ماندن نیست .

داستان تصویری ۲

Tags: , ,

screenshot7

سلاممم تاکس این طرفا نیست؟ اوه خوبه !

یک روز ندیدنش غنیمته . البته اینی که من میگمو شما بهش نگیدا !

اووووو خودش امد .

خوب داشتم در باره شماره جدید داستان تصویری ها صحبت میکردم (مثلا :)   ) . شماره جدید با کلی وقفه امد , اونم به خاطر امتحانا . دیگه خودتونم دانشجویید میدونید چی میگم ( کلا خیللییی درس میخونیم برا همین وفت نداریم !) . در این شماره تاکس وارد ماجرا میشه :D .

داستان تصویری شماره ۲

یکی از دوستان سر نسخه ۱,  بهم پیشنهاد داد سیا سفید بکشم , اینجوری سریع تر میشه کار کرد .

راستش چیز بدی نمیگه ( گرچه از چیزی که تو ذهنمه خیلی دور میشه ) شما هم نظرتون را در این باره بدید .

داستان تصویری !

Tags: , ,

سلام تاکس
سلام دوستان

این چند روز بیشتر وقتم مشغول نقاشی بودم :D

این داستانا لینوکسی بود ؟ یادتونه ؟ خودم را که کسل کرد بقیه را نمیدونم ! اونجور که میخواستم نشد . فکر میکنم بی مزه شد .

اما خوب از اونها  به یه چیزهایی رسیدم .

میخوام یک سری ماجرا رو به تصویر بکشم . ولی شدیدا به نظر ها نیازمندم .

خوب وایسید از اول بگم … نه نه از اول خیلی طول میکشه از اخر میگم :D

ببینید شخصیت های داستان tux و narcis هستن . موضوعش اموزشیه . یعنی هدفش اموزشیه ولی چاشنی طنز هم میخواد .

تصویرایی که برای این دو شخصیت در نظر گرفتم اینهان :

tux

screenshot15

narcis

screenshot3

از همه دوستان لینوکسی که به این وبلاگ سر میزنن برای اولین بار در تاریخ وبلاگ نویسیم:D ( باور کن تاکس ) میخوام که نظرشان را در این باره بدند .

مطالبی که از نظر های شما میخوام بگیرم اینهاست :

۱ – این کار مفیده ؟

۲ – اگر مفید نیست چرا ؟اگر مفید هست چرا ؟

۳ – این شخصیت ها ی اصلی مناسبه ؟

۴ – طرحشون خوبه ؟

و اما یه راهنمایی هم از دوستان میخوام . اگر میشه به من بگید از چه نرم افزاراریی میتونم برای کشیدن و ویرایش و …. تصاویر استفاده کنم .

دیگه ?!?!? نه دیگه چیزی نیست همین بود  :D

پ.ا.ی.ن:( از همین حالا برای نظر ها هیجانزده ام ( تاکس سر به سرم نزار ! ))

داستان لینوکسی قسمت چهارم!

Tags: , ,

روزها و سالها گذشت .

حیوانات و موجودات جنگل ازاد و جنگل تاریک به زندگی خود ادامه دادند . سافتمارکو و دوستانش با این باور که تاکس و گنو به زودی شکست میخوردند روزها رو سپری میکردند و حاضر نبودند عقایدشان را تغیر بدند .

اما جنگل ازاد هر روز بیشتر از دیروز پیشرفت میکرد .

تاکس همچنان در سفر بود و به جاهای مختلف میرفت.در این سفرها با یک حلزون آشنا شد . یک هلزون پیر و دانا به نام دبیان . با منحنی های قرمز رنگی روی لاکش . تاکس با اون حلزون دانا دوست شد و اون را به جنگل اوپن سورس دعوت کرد . دبیان از تاکس در باره ی جنگل ازاد پرسید . و تاکس داستان را برای اون تعریف کرد . دبیان از تعریفهای تاکس خوشش آمد و دوست داشت اون جنگل را از نزدیک ببینه . دبیان تاکس را با خودش به یک سرزمین نا شناخته برد که در اون ور کوه‌ها در میان دره ای به نام هیومنی قرارا داشت . در آن دره قبیله‌ای زندگی میکردند به نام ابونتو که دوستان دبیان بودند . اونها برای دبیان دانا احترام زیادی قاعل بودند و او را دبیان حکیم صدا میزدند .

تاکس تا اون زمان حتی نام قبیله ی ابونتو را نشنیده بود . سرزمین عجیبی بود . سنگ‌ها و سخره ها به رنگ‌های زرد و نارنجی و قرمز بود برگ درختها پاییزی بود .

افراد قبیله با همه ی قبیله ها فرق میکردند . و از نژاد ها و نوع های مختلف بودند . بز و میمون و کوالاو .. . افراد قبیله خیلی مهربان بودند و شعار و عقیده ی انها این بود : من هستم چون تو هستی .

تاکس بعد از مدت ها به همراه دوستان جدیدش یعنی قبیله ابونتو  و دبیان به جنگل ازاد برگشت . گنو و حیوانهای جنگل از قبیله ی ابونتو استقبال کردند . و قسمتی از جنگل را به اونها دادند تا در اون زندگی کنند . دبیان دانا هم برای خودش در جنگل خانه‌ای ساخت . دبیان خیلی از امدنش به اون جنگل خوشحال بود چون میتونست از تجربش برای کمک به دیگران استفاده کنه . بقیه هم از اینکه یک حلزون دانا با اونها زندگی میکرد خوشحال بودند .

بعد از چند روز تاکس از یک جا نشستن خسته شد . اون به این فکر میکرد که هنوز موجودات زیادی هستند که باید انها را به جنگل ازاد دعوت کنه و هنوز سفر تمام نشده .پس دباره کوله بارشو جمع کرد و به راه افتاد .

توی سفر با یک آفتاب پرست آشنا شد . یک آفتاب پرست سبز . آفتاب پرست می‌گفت از سرزمین خورشید آمده . و داره دنبال یک جای جدیدی برای زندگی میگرده . اسمش زوزه بود

تاکس همرراه زوزه به سفرش ادامه داد .

خیلی راه طی کرده بودند و خسته بودند و تقریباً راه را گم‌کرده بودند . هوا تاریک شده بود . از دور یک روشنی دیده میشد . انگار یکی آتش روشن کرده بود . با عجله خودشون را به آتش رساندند . یک آدم شنل پوش را دیدند که کنار آتش دراز کشیده با یک کلاه قرمز که روی سر داشت و نیمی از صورتشو پوشانده بود . به نظر خیلی مرموز میامد !

تاکس و زوزه به هم نگاهی کردند . زوزه گفت :

-این دیگه کیه . مثل اینکه خوابه ؟

ولی ناگهان مرد مرموز با صدایی کاملاً جدی گفت :

- من کلاه قرمز هستم تازه وارد .

روزه پشت سر تاکس قایم شد . فکر میکنم کمی از کلاه قرمز ترسیده بود .

تاکس زد زیر خنده . اخه اون آدم مرموز برای تاکس خیلی خنده‌دار بود . کلاه قرمز هم به خنده ی تاکس خندش گرفت . بلند شد و نشست و اونها رو دعوت کرد تا بیان و کنار آتش بشینند .

اینجوری شد که تاکس و زوزه با کلاه قرمز آشنا شدند و برای اون از ماجراهای سفرشون گفتند . تاکس برای کلاه قرمز از جنگل ازاد  گفت و کلاه قرمز که همه ی عمرش را در سفر بود نمیتونست حرفهای تاکس را باور کنه . و مدام میپرسید یعنی واقعاً همچین جنگلی هم وجود داره ؟

کلاه قرمز از تاکس خواست تا اون را به جنگل اوپن سورس ببره و تاکس هم خواهش کلاه قرمز را قبول کرد . زوزه هم گفت:

- من که جایی را ندارم , پس با شما به جنگل اوپن سورس میام .

مهمانهای جدیدی به جنگل شلوغ و پر ماجرای اوپن سورس آمدند .

از اون زمان که تاکس جنگل را ترک کرده بود خیلی میگذشت و همه چیز عوض شده بود . گنو به طرف تاکس آمد و گفت . کجایی دوست قدیمی ؟ بالا خره آمد ی ؟ مثل اینکه با خودت مهمان آوردی ؟

گنو کلاه قرمز و زوزه را با حیوانهای جنگل آشنا کرد و به حیوانهای جنگل کلاه قرمز و زوزه را بردند تا جنگل ازاد را نشان مهمانها ی تازه وارد بدند .

تاکس هنوز مات و مبهوت به جنگلشون نگاه میکرد . انقدر عوض شده بود که حتی نمیدونست نمیدانست انجایی که ایستاده الان کجاست !؟

گنو به تاکس خندید و گفت . تعجب نکن . جنگل اوپن سورس دیگه اون جنگل قدیم نیست .

خیلی بزرگ شده . و ما به فکر تشکیل چند شهر هستیم .

داستان لینوکسی قسمت سوم !

Tags: , , ,

سلام به خودم به شما به تاکس به گنو به هکر هود و همه ی دوستان جنگل ازاد ( اون ته تهاش به سافت مارکو  و دارو دستش هم سلام میکنیم :D )

خوب بعد از یک قرن فاصله قراره قسمت بعدی این داستانو ادامه بدیم .و اما …


ان چه گذشت ؟ْ

تاکس ( پنگو ئن قصه ) و گنو ( گاو افریقایی ) برای نجات حیوانهای جنگل از خود خواهی و

نادانی تصمیم گرفتن که یک جنگل ازاد بسازن . اونها از جنگل سیاه بیرون رفتن و یک جنگل

جدید ساختن ولی وقتی ازحیوانها  دعوت کردند تا به جنگل ازاد بیان . هیچ کدام نپذیرفتن چون

جنگل ازاد خیلی از جنگل سیاه امکاناتش کمتر بود .

وقتی تاکس و گنو از همه جا نا امید شدند, سر و کله ی هکر هود و دوستانش پیدا شد . اونها از

جنگل ازاد خوششان امد و تصمیم گرفته بودن اونجا بمونن . تاکس و گنوخوشحال و امید وار

میخواستن با کمک هکر هود  جنگل ازاد را روز به روز بهتر کنند .

و اما ادامه ی داستان :

تاکس تصمیم گرفت به سفر بره و جای جای جنگل سیاه را زیر پا بزاره تا با حیوانهای جدیدی

اشنا بشه و اگر شد انها رو به جنگل ازاد دعوت کنه .

گنو تصمیم گرفت برای جنگل ازاد قوانینی تهیه کنه تا هیچ وقت جنگلشون دچار هرج و مرج

و بهم ریختگی نشه .و همه بتونن با ارامش توی ان جنگل زندگی کنند.

هکر هود و دوستانش هم که خیلی کنجکاو بودن و جنگل ازاد براشون دنیای جدیدی بود هر

روز جنگل را زیرو رو میکردن و چیزهای جدیدی کشف میکردن . خیلی اوقات هم چیزهای تازه ای

به جنگل ازافه میکردن و بعد از مدتی تونستن کامپیوتر های اونجا رو  کلی پیشرفته تر کنند .

هکر هود و دوستاش اونقدر از جنگل ازاد خوششون امده بود که به هر کی میرسیدن از اونجا

تعریف میکردن و با این کار  کلی حیوان جدید را به جنگل ازاد اوردند .

کم کم جمعیت جنگل ازاد بیشتر شد . ولی هنوز هم جنگل ازاد کامل نشده بود . همه شبانه روز وقتشون

را برای جنگل ازاد میزاشتن و براش تلاش میکردن چون همه ی اونها جنگل ازاد رو به خاطر ازادیش و

مهربانی حیوتنهاش  دوست داشتند .

توی  جنگل ازاد هیچکس بد جنسی نمیکرد و چیزی رو که یاد میگرفت یا پیدا میکرد از بقیه مخفی نگه نمیداشت .

شاید جنگل ازاد خیلی مشکلات داشت و بعضی اوقات اونقدر   همه چیز میریخت به هم   که

زندگی برای همه سخت میشد ولی همه ی حیوانها به خاطر علاقشون به جنگل ازاد تحمل میکردند

و به جای رقتن , میمموندند و با وقت گذاشتن و کمک و همفکری همدیگه مشکلا را حل میکردند .

زندگی توی جنگل ازاد با همه ی سختیاش هم جالب بود و هم زیبا .

سافت مارکو رو که یادتونه ؟ همون جادوگر جنگل تاریک . اون اوایل جنگل ازاد را جدی نمیگرفت

و به اونها میخندید و مسخرشون میکرد و لی ولی وقتی دیدی کم کم حیوانها دارن به جنگل ازاد

میرن و جنگل ازاد  داره روز به روز پیشرفت میکنه عصبانی شد و تصمیم گرفت   مانع اونها بشه.

به نظر سافت مارکو اونها با این فکرای عجیبشون فقط حیوانها رو بیچاره میکنند . و همه چیز را به هم

میریزند .


خیلی از صاحب های شرکت های بزرگ که توی جنگل تاریک زندگی میکردن کم کم با دنیای زیبای

جنگل ازاد اشنا شدند و به جنگل ازاد کمک کردند تا باز هم پیشرفت کنه . بعضی هاشونم که فقط دنبال

سکه بودند و به  زیبایی جنگل ازاد فکر نمیکردند وقتی پیشرفت جنگل ازاد رو دیند با خودشون گفتند

بهتره با حیوانهای جنگل ازاد دوست باشیم چون این به نحومونه .


با این که جنگل ازاد هر روز پیشرفت میکرد ولی باز هم بیشتر حیوانات ترجیح میدادن توی جنگل تاریک بمونن .

چون به زندگی در اونجا  عادت کرده بودند و تحمل سختیهای زندگی در جنگل ازاد را نداشتن .

و این داستان ادامه دارد …

داستان لینوکسی – قسمت سوم .

Tags: , , ,

(قسمت سوم داستان لینوکسی برای بچه ها :D )

داستان به اونجایی رسید که تاکس , گنو , هکر هود و دوستانش تصمیم گرفتن

جنگل ازاد را رونق بدند و اون را اباد تر کنند .

تاکس به سفر رفت تا دور تا دور جنگل سیاه را زیرو رو کنه و حیوانها و موجودات

جنگل سیاه را به جنگل ازاد دعوت کنه .

گنو هم شروع کرد به نوشتن قانون برای جنگل ازادشون و درست کردن برنامه

-هایی که کامپیوتر های جنگلشون بهتر بشه   .

هکرهود و دوستاش هم راهزنی را کنار گذاشتند چون با وجود جنگل ازاد اونها هم

به هدفشون که کمک به حیوانات فقیر و ضعیف جنگل بود میرسیدن . اونها شروع

کردن به پیشرفته تر کردن کامپیوتر های جنگل ازاد . و برنامه های جدیدی نوشتن

که جایگزین برنامه های کامپیوتر های جنگل تاریک باشه تا حیوانهای جنگل تاریک

وقتی به جنگل ازاد میان دچار مشکل نشند.

دوست دارید بریم ببینیم که تاکس چکار میکنه ؟

تاکس توی سفرش دوستای زیادی پیدا کرد با فردی اشنا شد به نام کلاه قرمز

(ردهت)اون یه شنل سیاه به تن داشت و یه کلاه قرمز به سر که صورتش را

پوشانده بود .

تاکس باز هم گشت و گشت و با موجودات و حیوانهای بیشتر اشنا شد با یک افتاب

پرست سبز به نام زوزه اشنا شد و خیلی های دیگه .

تاکس توی سفرش به جای عجیبی از جنگل تاریک رسید که تا به حال ندیده بود جایی

به نام سرزمین ابونتو .در این سرزمین هلزون دانایی زندگی میکرد به نام دبیان که

همه ی حیوانهای سرزمین ابونتو به اون احترام میزاشتن و به وجود امدن سرزمینشونو

مدیون اون میدونستن .

تاکس با حیونای مهربانی توی ان سرزمین اشنا شد یکی از اونها بز بی باک بود که

یه بز کوهی بود.

تاکس باز هم سفر کرد و سفر کرد و تمام جنگل تاریک را زیر پا گذاشت و دوستای

بیشتری پیدا کرد و انها رو به جنگل ازاد دعوت کرد .

تاکس حالا دیگه تنها نبود .جنگل ازاد هم دیگه خالی نبود .

جنگل ازاد پر شده بود از حیوانها و موجوداتی که از نژاد های گوناگون و جاهای مختلف

بودند . یکی از سرزمین ابونتو امده بود و یکی از سرزمین کبونتو یکی از شمال امده

بود و یکی از جنوب یکی از غرب امده بود و یکی از شرق . بچه های من جنگل ازاد دیگه

یک ارزو نبود . تاکس , گنو و دوستای تازه ی اونها یک جنگل ازاد واقعی ساخته بودن .


بچه ها ی من شما هم دوست دارید وارد جنگل ازاد ما بشید ؟!


دوست دارید با تاکس و گنو و دوستای اونها اشنا بشید ؟!


بز بیباک قصه ی ما همون بز کوهی که از سرزمین ابونتو امده خیلی دوست داره که با

شما دوست بشه و جنگل ازاد را به شما نشون بده .

خوب به دلیل یک سری انفعالات یه فکر دیگه برای ادامه داستان دنبال میشه.

داستانهای لینوکسی -قسمت دوم!

Tags: , ,

و اما ….
تاکس پنگوئن قصه ما همراه گنو گاو افریقایی تصمیم گرفتن که یه جنگل
مدرن و ازاد داشته باشن اونها دوست نداشتن که توی جنگلشون حیوانا
خود خواه باشن. تاکس میخواست همه ی دوستاش کد های کامپیوتر را
بلد باشن و گنو دوست داشت که همه بتونن در باره ی کد های کامپیوتر
فکر کنند و اونها رو هر جور دوست دارن تغیر بدن و کد های جدید اختراع
کنند .کاری که موجودات قدرتمند اصلا دوست نداشتن.
گنو و تاکس تصمیم گرفتن که یه جنگل جدید بسازن که دنیای اطلاعاتش
برای همه ی حیوانا هم ظعیفا و هم قوی ها ازاد باشه .و همه توی اون جنگل
شاد و مهربون باشن. ولی بچه های من این کار ساده ای نبود .
تاکس از پدر خوندش (یونیکس) خیلی چیزا یاد گرفته بود .گنو هم گاو دانا و
عالمی بود .تاکس و گنو کار ها رو تقسیم کردند و شروع به ساختن جنگل
ازاد کردن .
روزهای اول اونها هیچی نداشت فقط یه مشت درخت بود .و هیچ حیوانی
حاظر نبود پاشو اونجا بزاره .چون حیوانای قصه ی ما به جگل مدرنشون عادت
کرده بودند .اونها عادت کرده بودند که کاراشونو با اینترنت و کامپیوتر انجام بدند.
بچه حیوانای قصه ی ما سر گرمیشون بازی های کامپیوتری بود اونها اصلا
دوست نداشتن که دنیای مدرن و راحتشونو ترک کنند.
تاکس و گنو روز و شب روی جنگل ازادشون کار کردند تا این که روز افتتاح
جنگل ازاد فرا رسید.
گنو و تاکس از همه ی حیوانهای جنگل دعوت کردند تا توی جشن افتتاح شرکت کنند
و از جنگل ازاد دیدن کنند .
حیوانا کوچیک و بزرگ همه و همه .از دور و نزدیک جمع شدند و کنجکاو بودند که
ببینند جنگل ازاد ی که تاکس و گنو ساختن چه شکلیه ؟!
موجودات قدرتمند جنگل هم امدند .اونها هم میخواستن جنگل ازاد رو ببینند .
گنو رفت بالای یه کنده ی درخت و شروع کرد به معرفی جنگل ازاد .تاکس هم به
گنو کمک کرد و جاها مختلف جنگل ازادو به حیوانا نشون داد .
ولی هیچ چیز اون جوری که تاکس و گنو میخواستن نشد .حیوانا از جنگل ازاد
خوشششون نیومده بود .اونها میگفتن:
جنگل مدرن ما خیلی از اینجا بهتره .
اینجا خیلی از دنیای پیشرفته ی ما عقبتره.
اینجا زندگی سخته .
بچه حیوانها هم خوشششون نیومده بود اخه هیچ کدوم از بازی های کامپیوتری
که اونا دوست داشتن روی کامپیوتر های جنگل ازاد اجرا نمیشد .
سافت ماکرو جادوگر قصه ی ما کلی تاکس و گنو را مسخره کرد و به اونها گفت
-شما فکر میکنید میتونید جنگل ازاد بسازید ؟جنگل ازاد همش رویا و خیاله ها ه ها ه ها ه
صاحب های شرکتهای کامپیوتری هم گفتند که توی جنگل شما هیچ کس نمیتونه
پیشرفت کنه .
خلاصه بچه های خوب من جشن افتتاح تموم شد همه رفتن و گنو و تاکس غمگین
و ناراحت روی کنده ی درختی نشستن .اونها دلشون شکسته بود اخه خیلی
برای جنگل ازاد زحمت کشیده بودند فکر میکردن حیوانای جنگل بادیدن جنگل
ازاد به کمک اونها مییان و با کمک همه حیوانها جنگل ازاد رو هر روز بهتر میکنند
ولی هیچ کس نموند .
در حالی که تاکس و گنو ناراحت و غمگین روی کنده ی درخت نشسته بودند و
توی فکر فرو رفته بودند یه صدایی از لای بوته ها و درختا اومد !صدای خنده و حرف !
گنو به دورو ورش نگاه کرد ولی هیچ کسی رو ندیدی .تاکس هم بلند شد و دنبال
صدا گشت ولی بازم هیچ کسی رو ندید .برای همین بلند داد زد :
-اهای ی ی ی کی اینجاست؟
ولی صدایی نیومد .اما ناگهان یکی از پشت درخت پرید بیرون .
گنو زودی اون رو شناخت و گفت :
-سلام هکرهود ! تو اینجا چه کار میکنی ؟
تاکس که خیلی کنجکاو بود که بدونه هکرهود کیه با تعجب به سر تا پای هکر هود
نگاه کرد .هکر هود لباسای سیاهی به تن داشت و یه کلاه سفید به سرش.
ناگهان چند نفر دیگه که مثل هکر هود لباس پوشیده بودن و یه کلاه سفید داشتن
از پشت بوته ها و شاخه های درختا اومدن بیرون .
تاکس ترسید و رفت عقب .گنو و هکر هود زدن زیر خنده .
تاکس با عصبانیت به گنو گفت:
- تو اینها رو میشناسی!؟
گنو گفت این هکر هوده و اینها هم دوستای هکر هود هستند.
تاکس گقت:
-هکر هود دیگه کیه؟
هکر هود دباره خندید و گفت:
-من و دوستام راهزنیم .
گنو گفت:
-اره تاکس. هکر هود یه راهزنه.ولی یه راهزن خوب. اون به حیوانای ظعیف کمک
میکنه و نمیزاره که قوی ترا اطلاعات اونها رو با زور ازشون بگیرن.
تاکس اولین بار بود که هکر هود را میدید .تاکس هیچ وقت فکر نمیکرد که راهزن
خوب هم وجود داشته باشه که از علم و قدرتش برای کمک به حیوانای ظعیف

استفاده کنه .

گنو از هکر هود پرسید که چی باعث شده که اون و دوستاش به جنگل ازاد بیاند؟

هکرهود گفت که خیلی از جنگل ازاد اونها خوشش امده .هکرهود مدت ها بود که

از ظلم موجودات قدرت مند خسته شده بود .هکر هود و دوستاش حیوانهای ازادی

بودن و دوست نداشتن کسی بهشون دستور بده و بهشون بگه که حق ندارید

کد های کامپیوتر را بدونید.

وقتی دید که توی جنگل ازاد همه میتونن کدای کامپیوتر را بلد باشن و اون کد ها رو

هر جور دوست دارن تغیر بدن تصمیم گرفت همراه دوستاش به جنگل ازاد باید و به تاکس

و گنو کمک کنه که جنگل ازاد رو بهتر و بهتر کنند .

تاکس و گنو خوشحال و شاد شدند چون قرارا بود که اونها همراه هکر هود و دوستاش

جنگل ازادو زیباتر کنند و دیگه توی این راه سخت تنها نبودند.

این داستان ادامه دارد….

داستان لینوکسی!

Tags: , ,

خوب به پیشنهاد یکی از دوستان یه داتان لینوکسی برای بچه ها نوشتم که

کدشو اینجا میزارم دانلود کنید ببینید خوبه یا بد لطفا باگ ها را به من اطلاع

بدید :) (به این میگن گفتگو به شیوه ی ای تی اونم از نوع اوپن سورس)

یکی بود یکی نبود

اون زمان های دور یه جنگل خیلی بزرگ بود با کلی حیوانه بزرگ و گوچیک حیوانهایی از سر تا سر جهان از قطب جنوب از اصحراهای اقریقا از استرالیا از امریکا اروپا و اسیا حیوانای قصه ی ما همشون احل علم و کامپیوتر بودن و با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردن .

جنگل اونا یه جنگل مدرن بود .دیگه به جای نامه ایمیل برای هم میفرستادن و به جای ورق مطالبشونو توی کامپیوتر وارد میکردن

توی این دنیای بزرگ که حیوان های جنگل بهش میگفتن دنیای اطلاعات هر کسی بیشتر میدونست برای جنگل و حیوانات و دوستانش مفید تر بود .

ولی بچه های من اون زمونا توی جنگل ما چند موجود زندگی میکردند که قدرت زیادی داشتن و مطالب زیادی بلد بودن و به هیج کسی اجازه نمیدادن که چیزی یاد بگیرن با از کد های کامپیوتر ها سر در بیارن .یکی از اونها جادوگری به نام سافتماکرو بود موجودات دیگه ای هم بودن صاحبای شرکتای کامپیوتری و خیلیای دیگه یکی دیگشون یونیکس بود که خوش قلب بود ولی دوست نداشت بجر خودش و ادمای دربارش کسی کدها رو بدونه .


untitlekjhbkjbd

(من رو اخه چه به نقاشی کردن ;) ) )

این موجودات یه روزی دور هم جمع شدن و قانونی رو توی جنگل تصویب کردن .قانون این بود که فقط معمورای اونها حق دارن کد های کامپیوتر ها رو بلد باشن و اگر کسی بخواد کدای کامپیوتر رو بدونه باید از اونها خواهش کنه و به اونها هدیه و سکه بده تا شاید بتونه کدی رو یاد بگیره و کلی قانونه دیگه….

بعد از اون دیگه حیوان ها با هم مهربون نبودن . دیگه هیچ کس حاظر نبود بدون سکه به کسی اطلاعات یاد بده توی جنگل ما تعداد کمی میدونستند که اسرار اون موجودات قدرت مند چی بود .اونها هم اسرارشونو به کسی نمیدادن .

از اون به بعد هر کسی دوست داشت که فقط خودش بدونه که توی کامپیوتر چی میگذره.اونا که پولی نداشتند دیگه هیچ امیدی برای یاد گرفتن نداشتن .

هر کسی هم که جزء معمورای اون موجودات قدرت مند میشد تلسم میشد و اون تلسم نمیزاشت که اون اسرار و کد ها رو به کسی بده .

میبینید چقد بده که کسی خود خواه باشه میبینید چجورموجودات قدرتمند ما جنگل شاد ما رو تاریک کردند ؟

تا این که یه رور یکی یواشکی وارد جنگل ما شد اسمش تاکس بود و از دربار یونیکس میومد تاکس پسر خوانده ی یونیکس بود پنگوئن ما برای بازی وارد جنگل تاریک شد .

تاکس میون درختا بازی میکرد این ور میرفت اون ور میرفت تاکس ما یه پنگوئن باهوش بود از اون به بعد تاکس هر روز به جنگل میومد و مشغول بازی میشد و با کلی از حیوانای جنگل دوست شده بود.

ولی تاکس متوجه شد که حیوانای جنگل خوشحال نیستن .وقتی ازشون پرسید که چرا نا راحتید اونا قصه ظلم قدرت مندا رو برای تاکس گفتند .تاکس خیلی ناراحت شد.

یه روزی که توی جنگل این ور و اون ور میرفت و یه عده از حیوانها رو دید که جمع شدن و یه گاو افریقایی داره براشون حرف میزنه .اون گاو افریتایی اسمش گنو بود .گنو داشت به حیوانهای جنگل میگفت که شما باید ازاد باشید نباد کدای برنامه ها رو از شما مخفی کنند .نباد این اجازه رو از شما بگیرند که به دیگران کد های کامپیوتر رو بدبد .

تاکس قصه ی ما از حرفای گاو افریقایی خوشش اومد و از اون به بعد گنو و تاکس دوستای صمیمی شدن . تاکس دیگه به دربار یونیکس بر نگشت و همونجا توی جنگل با حیوانهای جنگل موند .گنو و تاکس تصمیم گرفتند که یه جنگل ازاد با کد های کامپیوتر ازاد داشته باشن.

قصه ادامه دارد….

من و تاکس و مخازن ابونتو !

Tags: , , , , ,

-سلام.

تاکس قرار بود امروز کمکم کنه که مخازن لینوکس رو دباره سر جاش بزارم

این هفتمین باریه که دارم ابونتو رو نصب میکنم .

تاکس با زبون خودش داره به من میگه که من اعصابشو خورد کردم

قیافه ی خشنی به خودش گزفته

هرچی بهش میگم حرس نخور بالاخره یاد میگیرم حالیش نمیشه

تازه فکر میکنه دارم بهش حرف بد میزنم عصبانی تر میشه .

مخازن که قبلا توی ابونتوی قبلی دانلود کرده بودم و بک اپ گرفته بودم

رو یکی یکی نصب کردم میدونم خیلی ضایع است که ادم بشینه یکی یکی

بسته ها رو نصب کنه و تازه برا هر کدوم هم یه بار پسورد  رو وارد کنه ولی

راه دیگه ای بلد نبودم  بیچاره تاکس هم داشت سرم رو میخورد و کلی حرف

انگلیسی بارم کرد (باید یه فکری برای تاکس بکنم .یه کلاس زبان فارسی باید

بنویسمش ).

خلاصه این کارم که تموم شد رفتم سراغ یه سایتی که تو یکی از این وبلاگا

که ناکس تو وبلاگم اد کرده معرفی شده بود .

تو اون سایت کلی دستور جورواجور برا خط فرمان بود ولی من گیر دادم به

دستور cat  و خواستم از این دستور سر در بیارم و چلو تاکس کلاس بزارم

که ارا ما هم یه چیزی سرمون میشه .

رفتم تو irc  و از بچه ها پرسیدم و این چنین نتیجه گرفتم :

Read the rest of this entry »

© 2009 روز شمار شروع !. All Rights Reserved.

This blog is powered by Wordpress and Magatheme by Bryan Helmig.