روز شمار شروع !

وبلاگی که روزهای آشنایی با گنو و لینوکس را میشمارد.

داستان لینوکسی!

Tags: , ,

خوب به پیشنهاد یکی از دوستان یه داتان لینوکسی برای بچه ها نوشتم که

کدشو اینجا میزارم دانلود کنید ببینید خوبه یا بد لطفا باگ ها را به من اطلاع

بدید :) (به این میگن گفتگو به شیوه ی ای تی اونم از نوع اوپن سورس)

یکی بود یکی نبود

اون زمان های دور یه جنگل خیلی بزرگ بود با کلی حیوانه بزرگ و گوچیک حیوانهایی از سر تا سر جهان از قطب جنوب از اصحراهای اقریقا از استرالیا از امریکا اروپا و اسیا حیوانای قصه ی ما همشون احل علم و کامپیوتر بودن و با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردن .

جنگل اونا یه جنگل مدرن بود .دیگه به جای نامه ایمیل برای هم میفرستادن و به جای ورق مطالبشونو توی کامپیوتر وارد میکردن

توی این دنیای بزرگ که حیوان های جنگل بهش میگفتن دنیای اطلاعات هر کسی بیشتر میدونست برای جنگل و حیوانات و دوستانش مفید تر بود .

ولی بچه های من اون زمونا توی جنگل ما چند موجود زندگی میکردند که قدرت زیادی داشتن و مطالب زیادی بلد بودن و به هیج کسی اجازه نمیدادن که چیزی یاد بگیرن با از کد های کامپیوتر ها سر در بیارن .یکی از اونها جادوگری به نام سافتماکرو بود موجودات دیگه ای هم بودن صاحبای شرکتای کامپیوتری و خیلیای دیگه یکی دیگشون یونیکس بود که خوش قلب بود ولی دوست نداشت بجر خودش و ادمای دربارش کسی کدها رو بدونه .


untitlekjhbkjbd

(من رو اخه چه به نقاشی کردن ;) ) )

این موجودات یه روزی دور هم جمع شدن و قانونی رو توی جنگل تصویب کردن .قانون این بود که فقط معمورای اونها حق دارن کد های کامپیوتر ها رو بلد باشن و اگر کسی بخواد کدای کامپیوتر رو بدونه باید از اونها خواهش کنه و به اونها هدیه و سکه بده تا شاید بتونه کدی رو یاد بگیره و کلی قانونه دیگه….

بعد از اون دیگه حیوان ها با هم مهربون نبودن . دیگه هیچ کس حاظر نبود بدون سکه به کسی اطلاعات یاد بده توی جنگل ما تعداد کمی میدونستند که اسرار اون موجودات قدرت مند چی بود .اونها هم اسرارشونو به کسی نمیدادن .

از اون به بعد هر کسی دوست داشت که فقط خودش بدونه که توی کامپیوتر چی میگذره.اونا که پولی نداشتند دیگه هیچ امیدی برای یاد گرفتن نداشتن .

هر کسی هم که جزء معمورای اون موجودات قدرت مند میشد تلسم میشد و اون تلسم نمیزاشت که اون اسرار و کد ها رو به کسی بده .

میبینید چقد بده که کسی خود خواه باشه میبینید چجورموجودات قدرتمند ما جنگل شاد ما رو تاریک کردند ؟

تا این که یه رور یکی یواشکی وارد جنگل ما شد اسمش تاکس بود و از دربار یونیکس میومد تاکس پسر خوانده ی یونیکس بود پنگوئن ما برای بازی وارد جنگل تاریک شد .

تاکس میون درختا بازی میکرد این ور میرفت اون ور میرفت تاکس ما یه پنگوئن باهوش بود از اون به بعد تاکس هر روز به جنگل میومد و مشغول بازی میشد و با کلی از حیوانای جنگل دوست شده بود.

ولی تاکس متوجه شد که حیوانای جنگل خوشحال نیستن .وقتی ازشون پرسید که چرا نا راحتید اونا قصه ظلم قدرت مندا رو برای تاکس گفتند .تاکس خیلی ناراحت شد.

یه روزی که توی جنگل این ور و اون ور میرفت و یه عده از حیوانها رو دید که جمع شدن و یه گاو افریقایی داره براشون حرف میزنه .اون گاو افریتایی اسمش گنو بود .گنو داشت به حیوانهای جنگل میگفت که شما باید ازاد باشید نباد کدای برنامه ها رو از شما مخفی کنند .نباد این اجازه رو از شما بگیرند که به دیگران کد های کامپیوتر رو بدبد .

تاکس قصه ی ما از حرفای گاو افریقایی خوشش اومد و از اون به بعد گنو و تاکس دوستای صمیمی شدن . تاکس دیگه به دربار یونیکس بر نگشت و همونجا توی جنگل با حیوانهای جنگل موند .گنو و تاکس تصمیم گرفتند که یه جنگل ازاد با کد های کامپیوتر ازاد داشته باشن.

قصه ادامه دارد….

© 2009 روز شمار شروع !. All Rights Reserved.

This blog is powered by Wordpress and Magatheme by Bryan Helmig.