روز شمار شروع !

وبلاگی که روزهای آشنایی با گنو و لینوکس را میشمارد.

داستان لینوکسی قسمت سوم !

Tags: , , ,

سلام به خودم به شما به تاکس به گنو به هکر هود و همه ی دوستان جنگل ازاد ( اون ته تهاش به سافت مارکو  و دارو دستش هم سلام میکنیم :D )

خوب بعد از یک قرن فاصله قراره قسمت بعدی این داستانو ادامه بدیم .و اما …


ان چه گذشت ؟ْ

تاکس ( پنگو ئن قصه ) و گنو ( گاو افریقایی ) برای نجات حیوانهای جنگل از خود خواهی و

نادانی تصمیم گرفتن که یک جنگل ازاد بسازن . اونها از جنگل سیاه بیرون رفتن و یک جنگل

جدید ساختن ولی وقتی ازحیوانها  دعوت کردند تا به جنگل ازاد بیان . هیچ کدام نپذیرفتن چون

جنگل ازاد خیلی از جنگل سیاه امکاناتش کمتر بود .

وقتی تاکس و گنو از همه جا نا امید شدند, سر و کله ی هکر هود و دوستانش پیدا شد . اونها از

جنگل ازاد خوششان امد و تصمیم گرفته بودن اونجا بمونن . تاکس و گنوخوشحال و امید وار

میخواستن با کمک هکر هود  جنگل ازاد را روز به روز بهتر کنند .

و اما ادامه ی داستان :

تاکس تصمیم گرفت به سفر بره و جای جای جنگل سیاه را زیر پا بزاره تا با حیوانهای جدیدی

اشنا بشه و اگر شد انها رو به جنگل ازاد دعوت کنه .

گنو تصمیم گرفت برای جنگل ازاد قوانینی تهیه کنه تا هیچ وقت جنگلشون دچار هرج و مرج

و بهم ریختگی نشه .و همه بتونن با ارامش توی ان جنگل زندگی کنند.

هکر هود و دوستانش هم که خیلی کنجکاو بودن و جنگل ازاد براشون دنیای جدیدی بود هر

روز جنگل را زیرو رو میکردن و چیزهای جدیدی کشف میکردن . خیلی اوقات هم چیزهای تازه ای

به جنگل ازافه میکردن و بعد از مدتی تونستن کامپیوتر های اونجا رو  کلی پیشرفته تر کنند .

هکر هود و دوستاش اونقدر از جنگل ازاد خوششون امده بود که به هر کی میرسیدن از اونجا

تعریف میکردن و با این کار  کلی حیوان جدید را به جنگل ازاد اوردند .

کم کم جمعیت جنگل ازاد بیشتر شد . ولی هنوز هم جنگل ازاد کامل نشده بود . همه شبانه روز وقتشون

را برای جنگل ازاد میزاشتن و براش تلاش میکردن چون همه ی اونها جنگل ازاد رو به خاطر ازادیش و

مهربانی حیوتنهاش  دوست داشتند .

توی  جنگل ازاد هیچکس بد جنسی نمیکرد و چیزی رو که یاد میگرفت یا پیدا میکرد از بقیه مخفی نگه نمیداشت .

شاید جنگل ازاد خیلی مشکلات داشت و بعضی اوقات اونقدر   همه چیز میریخت به هم   که

زندگی برای همه سخت میشد ولی همه ی حیوانها به خاطر علاقشون به جنگل ازاد تحمل میکردند

و به جای رقتن , میمموندند و با وقت گذاشتن و کمک و همفکری همدیگه مشکلا را حل میکردند .

زندگی توی جنگل ازاد با همه ی سختیاش هم جالب بود و هم زیبا .

سافت مارکو رو که یادتونه ؟ همون جادوگر جنگل تاریک . اون اوایل جنگل ازاد را جدی نمیگرفت

و به اونها میخندید و مسخرشون میکرد و لی ولی وقتی دیدی کم کم حیوانها دارن به جنگل ازاد

میرن و جنگل ازاد  داره روز به روز پیشرفت میکنه عصبانی شد و تصمیم گرفت   مانع اونها بشه.

به نظر سافت مارکو اونها با این فکرای عجیبشون فقط حیوانها رو بیچاره میکنند . و همه چیز را به هم

میریزند .


خیلی از صاحب های شرکت های بزرگ که توی جنگل تاریک زندگی میکردن کم کم با دنیای زیبای

جنگل ازاد اشنا شدند و به جنگل ازاد کمک کردند تا باز هم پیشرفت کنه . بعضی هاشونم که فقط دنبال

سکه بودند و به  زیبایی جنگل ازاد فکر نمیکردند وقتی پیشرفت جنگل ازاد رو دیند با خودشون گفتند

بهتره با حیوانهای جنگل ازاد دوست باشیم چون این به نحومونه .


با این که جنگل ازاد هر روز پیشرفت میکرد ولی باز هم بیشتر حیوانات ترجیح میدادن توی جنگل تاریک بمونن .

چون به زندگی در اونجا  عادت کرده بودند و تحمل سختیهای زندگی در جنگل ازاد را نداشتن .

و این داستان ادامه دارد …

داستان لینوکسی – قسمت سوم .

Tags: , , ,

(قسمت سوم داستان لینوکسی برای بچه ها :D )

داستان به اونجایی رسید که تاکس , گنو , هکر هود و دوستانش تصمیم گرفتن

جنگل ازاد را رونق بدند و اون را اباد تر کنند .

تاکس به سفر رفت تا دور تا دور جنگل سیاه را زیرو رو کنه و حیوانها و موجودات

جنگل سیاه را به جنگل ازاد دعوت کنه .

گنو هم شروع کرد به نوشتن قانون برای جنگل ازادشون و درست کردن برنامه

-هایی که کامپیوتر های جنگلشون بهتر بشه   .

هکرهود و دوستاش هم راهزنی را کنار گذاشتند چون با وجود جنگل ازاد اونها هم

به هدفشون که کمک به حیوانات فقیر و ضعیف جنگل بود میرسیدن . اونها شروع

کردن به پیشرفته تر کردن کامپیوتر های جنگل ازاد . و برنامه های جدیدی نوشتن

که جایگزین برنامه های کامپیوتر های جنگل تاریک باشه تا حیوانهای جنگل تاریک

وقتی به جنگل ازاد میان دچار مشکل نشند.

دوست دارید بریم ببینیم که تاکس چکار میکنه ؟

تاکس توی سفرش دوستای زیادی پیدا کرد با فردی اشنا شد به نام کلاه قرمز

(ردهت)اون یه شنل سیاه به تن داشت و یه کلاه قرمز به سر که صورتش را

پوشانده بود .

تاکس باز هم گشت و گشت و با موجودات و حیوانهای بیشتر اشنا شد با یک افتاب

پرست سبز به نام زوزه اشنا شد و خیلی های دیگه .

تاکس توی سفرش به جای عجیبی از جنگل تاریک رسید که تا به حال ندیده بود جایی

به نام سرزمین ابونتو .در این سرزمین هلزون دانایی زندگی میکرد به نام دبیان که

همه ی حیوانهای سرزمین ابونتو به اون احترام میزاشتن و به وجود امدن سرزمینشونو

مدیون اون میدونستن .

تاکس با حیونای مهربانی توی ان سرزمین اشنا شد یکی از اونها بز بی باک بود که

یه بز کوهی بود.

تاکس باز هم سفر کرد و سفر کرد و تمام جنگل تاریک را زیر پا گذاشت و دوستای

بیشتری پیدا کرد و انها رو به جنگل ازاد دعوت کرد .

تاکس حالا دیگه تنها نبود .جنگل ازاد هم دیگه خالی نبود .

جنگل ازاد پر شده بود از حیوانها و موجوداتی که از نژاد های گوناگون و جاهای مختلف

بودند . یکی از سرزمین ابونتو امده بود و یکی از سرزمین کبونتو یکی از شمال امده

بود و یکی از جنوب یکی از غرب امده بود و یکی از شرق . بچه های من جنگل ازاد دیگه

یک ارزو نبود . تاکس , گنو و دوستای تازه ی اونها یک جنگل ازاد واقعی ساخته بودن .


بچه ها ی من شما هم دوست دارید وارد جنگل ازاد ما بشید ؟!


دوست دارید با تاکس و گنو و دوستای اونها اشنا بشید ؟!


بز بیباک قصه ی ما همون بز کوهی که از سرزمین ابونتو امده خیلی دوست داره که با

شما دوست بشه و جنگل ازاد را به شما نشون بده .

خوب به دلیل یک سری انفعالات یه فکر دیگه برای ادامه داستان دنبال میشه.

© 2009 روز شمار شروع !. All Rights Reserved.

This blog is powered by Wordpress and Magatheme by Bryan Helmig.